نویسنده نگین نظری
بهاااااااانهههههه بلندشوباز خواب موندی
-وااااااای.مامان ارواح جدت بزاربخوابم
-بلندشوببینم زهرادم درمنتظره،بلندشوساعت هفتو نیمه
یهوازجام پریدم یع نگاه به دوروبرم انداختم که چشمم افتادبه قیافه ی غضبناک مامان
یاابلفضل دیرشد,خاک به گورم

-مامان زهراکه نرفت؟
-نه دم در منتظرته .زوداماده شو,هرچی بش گفتم بیاتو نیومد
سریع پریدم تو دسشویی و بعداز انجام عملیات اومدم بیرون وسه سوته دستو صورتمو
شستم,لباسامومثل جت پوشیدمو از خونه زدم بیرون
-سلام
-دردوسلام بزنم تو سرخرت؟اخه تو کی میخوای ادم بشی دختر
-زری جون شرمنده به جا غرغرکردن راه بیفت که دیرمون شد
چشم غره ای بهم رفتوبالاخره غاغارکشوراه انداخت
طبق معمول بااستاد وارد کلاس شدیم ،سرکلاس همش چرت میزدم اخه یکی نیست بگه دختر خوب
شب زنده داریت واسه چیه دیگه؟اخه توروچه به فضای مجازی؟والا
هیچی ازکلاس نفهمیدم تاکلاس تموم شدسریع وسایلمو جمع کردم و منتظر زهراشدم که باهم بریم
-یه ذره بیشتر میخوابیدی خانوم خوش خواب
ای بر خر مگسه معرکه لعنت،وع.این دیگه از کجا پیداش شد،روپاشنه ی پا چرخیدمو وگفتم:فوضولیش
به شما نیومده
اونودیگه من مشخص میکنم
-اصولاهمچین تصمیم گیری هایی روبه عهده کسی مثل تو نمیذارن
-مگه من چمه
-یه تختت کمه
صورتش سرخ شد،دهنشوبازکرد که جوابمو بده ولی من بی توجه ازکنارش گذشتم و به سمت حیاط
دانشگاه رفتم واونجامنتظرزهراشدم،بعدازپنج دقیقه خانوم افتخاردادنو اومدند.
-تواگه یه روز بااین پسره کل کل نکنی روزت شب نمیشه؟نه؟
-به من چه خودش شروع کرد
-خب اون شروع کن تو جوابشونده
-د ن د نشد اونوقت فکرمیکنه من کم اوردم
-خداشفات بده
-ایشاا… خداازدهنت بشنوه
-تودیگه کی هستی ؟!
-بچه بابام
-یه وخ کم نیاریااااا
-ماچاکریم ابجی
-نفله،سوارشو بریم
-چشششششم
توماشین نشستیمو اهنگوتاته زیاد،نزدیک خونه که رسیدیم اهنگو کم کردیم چون مامان مارواینجوری
میدید دوباره نصیحتاش شروع میشدکه دختربایدال باشه دختربایدبل باشه ولی خب ماگاااهی تفریحی
اهنگوتاته زیادمیکردیمو میرفتیم دوردور
اززهراخدافظی کردمو واردخونه شدم،بادیدن امیرمحمدچشام برق زد
بـــــــــــــــه سلاااااااام ،چه عجب, راه گم کردی
-علیکم من که همیشه اینجام